دل عاشقم به جز تو ، هیچ کسی رو دوست نداره
خالی دستهایت را بوسه باران کرده ام ... دستهایم را بگیر.. عشق یعنی زندگی را
باختن. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم بمونه! همین.
شب رفتنت شب رفتنت عزیزم ٬ هرگز از یادم
نمیره واسه هر کسی که میگم قصشو ٬ آتیش میگیره دل من یه دریا خون بود ٬ چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت ٬ باز ولی خندید شب رفتنت یه ماهی ٬ توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دل ها رو ٬ اون شب از غصه
تکون داد غم ها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت ٬ اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اینجا رفتی ؟ تو که
مثل قصه هایی گله ام از چه چیزی باشه ؟ نه بدی ٬ نه بی وفایی شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد ٬ دور گردنت یه زنجیر شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی
بودن قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن شب رفتنت که رفتی ٬ گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست شب رفتن تو یاس ها دلمو دلداری
دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که ٬ زیادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا میخواستم ببارم ٬ هر کسی میدید نمیذاشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسم همه چی بود آره تنها یادگارت سرنوشت ما یه میدون ٬ زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن : حقته باید ببازی شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالایی یکی میگفت که غریبی ٬ یکی میگفت بی وفایی شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشناها برای زخم وا شدم مرهم آوردن شب رفتن تو تسبیح از دست گلدون ها افتاد قلب آرزو هام انگار واسه ی همیشه وایساد شب رفتن تو غربت ٬ جای اونجا ٬ اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید شب رفتن تو دیدم ٬ یکی از قناری
ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکیشم با خودش برد شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن این همه آدم ٬ چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن ٬ لب طاقچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر
مینویسن شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد
سراغت هیچ زمان روشن نمیشه واسه کسی چراغت شب رفتن تو دیدم ٬ خیلی غمای شاعر روی شیشمون نوشتم ٬ میشینم به پات مسافر برو تا همه بدونن ٬ سفر هم اینقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست. من نه عاشق
بودم سادگی از ته
دلبستگیم پیدا بود. همین وقتی
آدم توی دنیا هرچیزی می خواد اون نیست وقتی دورنگی و ریا جای عفت و ایمان ومی گیره
وقتی اگه حرف دلتو بزنی ملعونی وقتی که همه میخوان خودت باشی بعد که خودت میشی هوت
میکنند که بابا دست بردار!!!! وقتی که صبح از خواب پا میشی می بینی بهت تهمت هایی
بستند که روحت هم خبر نداره وقتی شب می خوابی میفهمی وقتی خواب بودی داشتن نقشه
کله پا شدنت ومی کشیدن!
وقتی به خاطر رای دادن به کاندیدایی که به نتیجه رسیدی
که اصلح هست وتکلیفت اینه که بهش رای بدی رای دادی بهت میگن تو سوسول
ضد ولایت شدی!وقتی به حرف آقات گوش میدی وسرباز مملکت ورئیس جمهورت میشی بهت میگن
چاپلوس! وقتی که نمیزارن خودت باشی ... وقتی حرف دل کریه.شعر قبیحه،عشق ذلیله به
چی امید داشته باشم تو این دنیا!به خودم که نمیتونم خودم باشم، به تو که خودت
نبودی، به او که خودش نبود! اره من ناامیدم اما نه از خدام! که خدای من
مهربونه! خدای من خدایی هست که وقتی قبول کرد من بندش باشم تا آخر تا ابد با وجود
همه بدیام ردم نکرد.اگر دست دوستی به من داد بهم اعتماد کرد حتی اگه اشتباه
کردم.اگه هر روز میبینتم چشماشو رو کمبودام بسته!وقتی گناه کردم ستار شد
وقتی پول نداشتم رزاق شد وقتی همه دشمنی کردن رحمن شد وقتی به بن بست خوردم فتاح
شد ووقتی عاشق شدم الله شد.من ناامید نیستم .اما به این دنیا ودنیاییاش امید ندارم. همین.
دیروز وقتی داشتم با هیبت از
کنار زندگی رد می شدم فکر کردم زندگی همون خداییه که باید تو
قلبم باشه ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم
افتاد بعد با کسی تا جایی همسفر شدم
خیال کردم دیگه حتما خودشه ولی وقتی وسط راه منو رها کرد
فهمیدم اینم نیست از اون روز به بعد هیچ چیزو
هیچ کس را با خدا اشتباه نمیگیرم. همین.
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق
یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی
سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی
اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و
بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من
من خودم ویک حس غریب
كه به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افكار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
كه چه جرمی دارد
دستهایی كه تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری كه به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
كه چه عیبی دارد
كه سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم که اولین کارمو ادامه بدم .
این وبلاگ طوفان های زیادی رو به خودش دیده.ولی اینبار پایه های اونو محکم تر از گذشته دارم بنا میکنم تا دیگه هیچ طوفانی نتونه طرفش بیاد.
امیدوارم که بتونم حرفامو بدون کم و کاست اینجا بنویسم.تا وقتی بعد ها اومدم و دیدمشون برام کلی از خاطراتمو زنده کنن.
نمیدونم بهترین جا برای شروع نوشتن خاطراتم کجاست.ولی سعی میکنم و امیدوارم بهترین نقطه شو پیدا کنم.
| Design By : Night Melody |


